علی همانطور که بالای سر فاطمه نشسته و به پهنای صورت اشک می ریزد گفت:

آرام گریه کنید عزیزانم، مثل پدر داغ دارتان، بی صدا و خاموش. نگذارید آهنگ صیحه حزن انگیزتان را باد با خود پراکنده کند. آرام آرام بگریید عزیزانم. داغ فاطمه سنگین است امّا گوش دشمنان هم تیز.

زینبم تو آرامتر باش، این همه بی تابی نکن دخترکم. تو باید حسنین را تسلی دهی، این آغاز مصیبت های توست. به تو مصیبت هایی خواهد رسید که فلک را چاک می دهد و کوه ها را متلاشی می کند و دریاها را می خشکاند دخترم. اینهمه خودت را بر روی خاک مادر نیفکن، بخدا من تاب اشک تو را ندارم. پدر از این به بعد عطر مادرت را از تو استشمام می کند، تو همانند مادرت که  اُم ابیها بود، حالا باید مادر من باشی، مایه تسلی من، مثل اسمت زینت پدر باشی دخترکم. بلند شو، حسنین را از روی مزار مادر بلند کن فرشته ام، صبوره ام!

حسن جان، فرزند همیشه تنهایم، غریب و مظلومم، تو ستون کمر پدری، مایه آرامش من، همه دلخوشی من، اینگونه ضجّه نزن. می دانم دل تو از همه ما چاک دار تر است، می دانم جگرت زخم خورده تر. تو بیش از همه ما مصیبت مادر دیده ای فرزندم.

حسینم، عطشان شهیدم، آرام باش فرزندم. تو باید محکم تر از این باشی. برای روزی سخت آماده شوی. لا یوم کیومک یا اباعبدالله. من شاهد بودم که مادرت وقتی تو را باردار بود بر مصائب تو می گریست. پیش از اینکه تو اینگونه بر مادر گریه کنی حسینم، او اولین عزادار نینوای توست.

برخیزید طفلان صغیرم، بر روی قبر فاطمه اینگونه نگریید که به خدا سوگند اهل آسمان همه بی تاب شده اند، صدای شیون ملائک عرش را پر کرده.

 برخیزید، جبرائیل خبر آورد که اگر اینگونه ادامه دهید و اینگونه بر مزار مادر بی تابی کنید هر آینه تمام کون و مکان بی تاب گردد. برخیزید عزیزانم. آرام و بی صدا شیون کنید بر داغ مادر جوانتان.

این را که گفت، صیحه ای زد و ادامه داد:

آه فاطمه ام، بخدا بعد از تو علی هیچ شبی را تا صبح خفته نخواهد بود. آه فاطمه، ریحانه ام، بانوی همه تنهایی ام. علی بی تو در این دنیا چه کند؟ سنگینی درد و غمم را به که گویم فاطمه. بعد از تو سنگ صبور من چاه های مدینه اند فاطمه!

امّا زهی خیال باطل که برخی گمان برده اند این داغ می تواند کمر علی و خانواده علی را خم کن آنقدر که  بر پشتان ما سوار شوند. هیهات. کور خوانده اند که می خواهند ما، که نور خداییم را با فوت خاموش کنند. چه بد اندیشیدند و چه بد عمل کردند و چه زشت معصیتی مرتکب گشتند.

بخدا برای متاع این دنیای پست دست خون اهل بیت پیامبر را ریختند، دخترش را شهید کردند و خانه اش را به آتش کشیدند. بخدا لکه ننگ این رسوایی تا ابد بر دامنشان خواهد نشست.

هنوز سه روز از مرگ پیامبرشان نگذشته بود، که سنت او را قبل از خودش به خاک سپردند.  بدون آنکه در تشیع پیکر پیامبر شرکت کنند برای توطئه ای بزرگ و خیانتی عظیم دور هم جمع گشتند. بخدا از آن روز تا روز قیامت خون هر بی گناهی در هر جای زمین ریخته شود، به پای این جماعت نوشته خواهد شد، که اگر نبود خیانتشان زمین  از آن صالحان می گشت و پرچم اسلام بر تمام خشکی و دریاها حاکمیت می یافت.

فرزندانم به هوش باشید، اجازه ندهید سنگینی این داغ راه و اهداف ما را منحرف کند. نگذارید میراث مادر شهیدتان را تحریف کنند. می خواهند حقیقت زندگی  یگانه دختر رسول خدا را به دروغ ببندد. می خواهند او را، این آفتاب عالم تاب هستی را، این قمر فلک تاب آسمان ها را در زیر حجاب جهل مردم پنهان کنند. به هوش باشید فرزندانم.

حسین که حرف های پدر تازه او را به خودش آورده بود، در حالی که قطره های اشک روی صورت زیبایش می درخشید، با همان لحن کودکانه اش گفت:

چکار می خواهند بکنند دیگر؟ اینها که این همه جنایت کردند!

علی درحالی که سر زینب کوچک را در آغوش گرفته بود جواب داد:

حکم داده اند که هیچ کس حق نقل حدیث از رسول الله را ندارد. این کار را برای این کرده اند تا فضائل ما را در جامعه مسلمین بخشکانند و ما را در انزوای مصائب به کُنج خانه هایمان بخزانند.

حسن، با همان صدای حزن الود، اما قاطع گفت:

 به راستی اگر کسی بخواهد از پیامبر روایتی نقل کند چه خواهد گفت جز عظمت و بزرگی ما اهلبیت؟ بر چه لب باز خواهد کرد جز واقعه غدیر؟ چه خواهد گفت جز مجد و ابهت مادر شهیدمان از لسان مبارک رسول الله؟

پدر، دست در گیسوان زینب کوچک کشید و درتایید پسر بزرگش ادامه داد:

 درست است فرزندم. این ها هر کس را که از پیامبر حدیث روایت کند مجازات سخت می کنند و در عوض خودفروختگانی را اجیر کرده اند از اهل کتاب، که خروار خروار حدیث دروغ در میان اجتماع  مسلمین رواج دهند و آن را به پیامبر منصوب کنند. احادیثی که به حکومت غاصبان مشروعیت می دهد. هنوز چیزی نشده تمام آنانی که پیامبر نفرین کرده یا بنا به کفرشان تبعید ساخته بود را با عزت و بزرگی به مدینه برگردانده  و حاکم بلاد اسلام ساخته اند. انگار قرآن نخوانده ان که فرمود، اگر محمد بمیرد یا شهید شود، آیا به جاهلیت برمی گردید؟ . قسم به کسی که این آیه را نازل کرد، این قوم دارند به همان عصر جاهلی برمی گردند و مردم را منحرف می سازند. از این پس اسلام را نخواهید نیافت مگر پاره پاره و زخم و چاک خورده. اشک چشمان تان را پاک کنید، به پدر داغ دیده تان گوش دهید عزیزانم. الان وقت شیون و عزا نیست. ما با درد و غم و مصیبت متولد می شویم و با غربت و تنهایی و مظلومیت از این دنیای فانی رخت می بندیم، پس بی تاب نشوید، لختی به سخنان پدر گوش دهید عزیزانم. خلیفه و دوستان غاصبش می خواهند از مادر مبارزتان، این شهیده تمام تاریخ یک زن ضعیف و رنجور بسازند و ترویج دهند. چون  مردم هنوز سخنان پیامبر را به خاطر دارند که او فاطمه را ملاک راستی و حقیقت می دانست و او را سرور زنان اهل بهشت خطاب می کرد، و حال اگر حقیقت راه فاطمه مکشوف شود و حقیقت کلام  او که بر خلیفه شورید، مبرهن گردد مردم حکومت را برنخواهند تافت چرا که فاطمه آن را برنتافته. دارند اینطور جا می اندازند که آن همه لطف و محبت رسول الله به دخترش، فقط و فقط یک رابطه احساسی پدر و دختری بیش نبوده و می خواهند آن القاب  را هم در این دایره تفسیر کنند. پیامبر در زمان حیاتشان بارها و بارها بر مصیبت هایی که بعد از او بر اهلبیتش روا می دارند می گریست و از آنان به من خبر می داد. او می دانست که بعد از کوچش از این دنیا فتنه سر از سوراخ بیرون می آورد و مسلمین را در بر می گیرد. به من می فرمود که  اعراب از من بخاطر رشاداتم در جنگ و اینکه بسیاری از سران آنها را کشته ام کینه بسیار در دل دارند و نخواهند گذاشت که خلافت در جایگاه حقیقی و خدا خواسته خود قرار گیرد.

 پیامبر بارها و بارها فرمود که در آن فضای تاریک و غبار آلود مرا منزوی می کنند و به سخن من گوش فرا نخواهند داد، پس از همان روزهای حیاتشان فاطمه را برای  ایفای رسالتی بزرگ در این برهه پرورش دادند. مرا مأمور به سکوت کردند و مادرتان را مأمور به فریاد. چون می دانستند بعد از رحلتشان مردم تراز حق و حقیقت  را گم خواهند نمود از همان زمان فاطمه را معیار راستی جامعه  در حال و آینده قرار دادند.

 بارها همه مردم شاهد بودند که وقتی فاطمه کوچک وارد مسجد می  شد، رسول الله از منبر فرود می آمد و به استقبال دخترش می رفت، او را روی منبر بر زانویش می نشاند و خطاب به مردم می فرمود: فاطمه راستگوترین زنان عالم است، می فرمودند من بوی بهشت را از فاطمه ام استشمام می کنم.

بارها شاهد بودم در جمع، در میان مسلمین با صدای رسا می فرمودند هر کس فاطمه ام را غضب ناک کند  مراغضبناک کرده  و هر کس مرا غضبناک کند خدا را به غضب آورده.

رسول الله به این روش برای تأیید راستی و حقیقت تاریخ و ادم هایش، تأیید فاطمه  را لازم کرد. این شرح فضیلت مادرتان از لسان مبارک پیامبر چیزی فراتر از رابطه دختر و فرزندی بود بلکه یک کار سیاسی و برنامه ریزی شده برای آینده مسلمین بود. برای همین است نقل حدیث را ممنوع کرده اند تا آن احادیث تکرار نشود و مردم در جهل و بی خبری بمانند و معیار حقیقت و راستی را پنهان کنند.

غاصبان حکومت دارند سیره مادرتان را طوری جا می اندازند که او را هم ردیف زنان دیگر قرار دهند، زنی که اگر علیه خلیفه و دار و دسته اش شوریده،  از عدم تجربه و نداشتن علم بوده.

حسن از جا بلند شد و قدم زنان در حالی که دست در دو طرف صورتش نهاده بود، به فکر فرو رفت و گفت:

چه دروغ بزرگی. مادر از همان سال های اول رسالت با پیامبر محشور بود، تجربه مبارزه در مکّه و آزار اذیت کفار را از نزدیک چشیده، کوله بار سخت شعب ابی طالب را و از همه مهمتر جریان هجرت به مدینه را داشت. بارهای بار برایمان تعریف می کرد، این ماجراها و مشقت ها را، بیشتر برای زینب البته. نه از جهت قصه گویی یک مادر بریا دخترش، بلکه برای درس گرفتن از آن روزهای سخت.

حسین کوچک، که هنوز اثر اشک را روی صورتش می شد دید، درحالی که انگشتان کوچکش را زیر خاک مزار مادر کرده بود، طوری که انگار دلتگ گرمای آغوش مادر باشدادامه داد:

 مادر در خانه ای رشد کرد که نقشه های حکومت و برنامه های اسلام در آن طرح می شد. او زنی عامّی نبود، بلکه تحت تأثیر تعلیمات پدر بزرگ دارای اندیشه ای عمیق و تجربه ای هنگفت از آیین اسلام بود. چطور می خواهند این خیانت را چند باره مرتک شوند؟

علی آه سردی کشید و گفت:

خودم هم دوشادوش فاطمه بودم در ان روزها فرزندم. همه می دانند مادرتان نه یک زن عادی مانند تمامی مهاجرین بلکه نقطه اتصال پیامبر با جامعه بود. همه میدانستند فاطمه چنانی می اندیشد که پدرش.

بخدا دروغ می گویند آنانی که  تبلیغ می کنند که گریه های فاطمه  در فراق پدرش بود و بس. گریه های مادرتان اشک هایی بود که در مسیر مبارزه اش می ریخت، ناله هایی هدفدار که شیوه ای از  مبارزه بود. شما خودتان شاهد بودید که فاطمه بعد از رحلت پدربزرگتان، هرچند که محزون بود امّا می فرمود اگر محمد رفت، خدای محمد که هست و همگان را از جمله شما فرزندانش را به صبر دعوت می کرد. این دروغ را در سراسر تاریخ رواج می دهند طوری که برخی شیعیان ما و خشک مقدس ها بالای منابر این دروغ ها را تکرار می کنند.

 چگونه است که زنی به عظمت دختر رسول خدا را با زنان عادی عزیز از دست داده یکسان گرفتنه اند؟ او که درس صبر را به ایوب آموخت. او که مادر و مربی زینب است، زینبی که هر چند هم اکنون کودک است امّا تاریخ بشر را روزی او رقم خواهد زد. همین طفلی که اکنون از فراق مادر اینچنین به ضعف رفته و توان سخن کردن هم ندارد روزی زبان سرخ تاریخ خواهد شد.

 فرزندانم، مواظب این حربه ها باشید. اگر اشک های فاطمه برای فقدان پدر بود چرا در خانه خویش نمی گریست؟ چرا در مجامع عمومی، در قبرستان بقیع و مزار شهدار احد به ناله می پرداخت و چرا در ناله هایش از خلیفه به خدا شکایت می برد؟. چرا دائم شیون می کرد و می فرمود:

ای پدرم شاهد باش که امت بعد ازتو دچار فتنه شد و شیاطین بعد از تو به منصب قدرت رسیدند. او در حقیقت با این نوحه سرایی اش در افکار مردم نسبت به حقانیت خلیفه تردید ایجاد می نمود. فاطمه به عنوان شاخص حقیقت، به مردم می گفت که از خلیفه و دیگر غاصبان ناراضی است و مشروعیت حکومت را زیر سوال می برد.

این ماجراها در حالی اتفاق می افتاد که مادر شهیدتان به مدت چهل شب، سوار بر الاغ در حالی که دستان شما هم در دستانش بود به خانه مهاجرین و انصار می رفت و آنان را از غفلت شان آگاه و سپس اتمام حجّت می کرد و از بسیاری از آنان برای من بیعت می ستاند و  خواست که برای برگرداندن حق خلافت به دست صاحبش به شمشیر قیام کنند. مهاجرین و انصار که خودشان را با راستگوترین و پاکترین زن عالم هستی و دختر رسول خاتم روبرو می دیدند از او شرم کردند که به ناحق رأی دهند و ساکت بمانند، پس به فاطمه قول دادند که او را در این امر یاری دهند.

تا آنکه در آن روز نحس، غاصبان در مسجد جمع شدند و از همه با تبلیغ و تطمیع و تهدید بیعت ستاندند. ولی حکومت آنان منهای بیعت با من که نفس رسول الله بودم، در نزد بسیاری ایجاد شک و شبهه می کرد و چون مرا از بیعت کنندگان نیافتند قصد کردند که به خانه هجوم برند و مرا به زور به مسجد بیاورند و بیعت بگیرند.

فرزندانم، یادتان می آید آن روز سخت را؟ آن روزی که زمین و آسمان به مصیبتش هرگز نخواهند دید. آه. چه روزی بود. خدایا علی را بکش پیش از آنکه یاد آن روز سهمگین او را جان نگرفته.

 آه فاطمه، بهشته زمینی ام. آن روز که به خانه مان حمله بردند چه بر تو گذشت. وای خدایا، چه مصیبتی بالاتر از این که به خانه ای یورش بردند که پیامبر بارها می فرمود محل آمد و شد فرشتگان آسمان و زمین است، خانه ای که بهترین اهل زمین از آدم تا قیامت را در خود جمع نموده. همان خانه ای که فرشته وحی بر آن نازل شد فرموده بود:

یُرید اللهُ لِیذهِبَ عَنکُم الرِجسَ و یُطَهِّرَا تطهیرا

غاصبان با چهل مرد جنگی  به خانه یورش بردند و خواستد من با آنها به مسجد روم و بیعت کنم. پشت در جمع شدند و با نعره گفتند:

بیرون بیایید، بیرون بیایید، وگرنه همه تان را آتش می زنیم. صدا صدای عمر بود

ناگهان مادرتان با یک دنیا غم و رنج از جا بلند شد و پشت در رفت، بدون آنکه در را باز کند گفت:

تو را با ما چکا راست؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم

عمر باز فریاد کشید

علی، عباس و بنی هاشم همه باید بیایند و با خلیفه بیعت کنند

کدام خلیفه؟ خلیفه مسلمین هم اکنون مشغول غسل پیغمبرخداست

مسلمین با ابوبکر بیعت کرده اند، وگرنه آتش می زنیم خانه را

یک نفر به عمر گفت:

اینکه پشت در ایستاده دختر پیامبر خداست، هیچ می فهمی چه می گویی؟ خانه رسول خدا؟

عمر دوباره نعره کشید:

فاطمه باشد که باشد، اگر علی را تحویل ندهند خانه را با اهلش آتش می کشم

بزودی هیزم جمع شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت

مادرتان همچنان پشت در ایستاده بود. تصور می کرد شاید از او شرم کنند.

وقتی آتش گُر گرفت، عمر، آتش بیار معرکه خلیفه، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد مادرتان از میان در و دیوار به آسمان بلند شد و فریاد کشید:

آه فضه مرا بگیر که محسنم را کشتند

وای که آن در پر بود از میخ های آهنی ... وای ... وای فاطمه  ...

در این حال چون مادرتان را دیدم مانند باز شکاری به طرف آن نامرد هجوم بردم و مانند عمرابن عبدوود در خندق او را بلند کردم و محکم به زمین کوفتم، گردن و بینی اش را به خاک مالیدم و فریاد زدم:

ای پسر صحّاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت، اگر مأمور به سکوت و صبر نبودم، به تو می فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟

در همین حین مردان جنگی به من هجوم بردند و ریسمان به گردنم انداختند و مرا از عمر دور کردند، دستم را بستند و کشان کشان به طرف بیرون خانه کشاندند.

مادرتان همانطور که مجروح روی زمین افتاده بود، دستانش را به دور کمرم حلقه بست و با همان صدای ضعیف و خسته گفت:

بخدا نمی گذارم شویم را از خانه بیرون ببرید.

وا مصیبتا ... چگونه بگویم چه برسر  دختر رسول خدا آورند ... در حیرتم از آسمان که چگونه در آن وقت بر زمین فرو نریخت و در عجبم از خورشید که خودش را چگونه بر فراز خانه نیم سوخته رسول الله  نگاه داشت.

  ناگهان دیدم که آن ناجوانمرد تازیانه کشد و بر بازوان مادرتان آنقدر زد که خون جاری شد و از هوش رفت.

این تازیانه ها کاری با فاطمه ام کرد که روزی که بدنش را غسل می دادم از ورمش خون جاری می گشت.

چون فاطمه به هوش آمد و فهمید مرا به مسجد برده اند با همان حال مجروح و بدن غرق خون راه مسجد را گرفت.

علی تا این حرف ها را به زبان آورد، بدن زینب کوچک که در آغوش پدر آرمیده بود به رعشه افتاد. انگار که تب و لرز ناگهانی سراغش آمده باشد، یا خاطره ان روز دهشتناک سرزمین این دختر کوچک را چنین طوفانی کرده بود. پدر داو را محکمتر در آغوش فشرد، و بوسید و با لحنی مهربانانه گفت:

آرام باش عزیزکم. آرام باش دختر فاطمه. آرام باش پدرت فدایت عزیز رنج دیده ام. تو باید بشنوی تمام این سخن ها را، باید کلمه به کلمه به خاطر بسپاری و با خون  وگوشتت عجین سازی. تو دختر زهرای مرضیه ای، آرام باش و محکم عزیزم، اینگونه نلرز که پشت پدر را می لرزانی. این روزها اول راه تواست و این سخن ها اولین سخنان درد آلودی است که در زندگی خواهی شنید.

حسین همانطور که از گریه نفسش انگار قطع شده بود ادامه داد:

 

در مسجد گفتند که اگر بیعت نکنید قطعا گردن