تبلیغات
آستارا نیوز - "نرو از آغوشم" این تنها در خواستم از ...
سلام بر همه ی جویندگان فهم و بصیرت ،پایگاه اطلاع رسانی مهندس سعید پوواجد / بندر آستارا09363212161

"نرو از آغوشم" این تنها در خواستم از ...

جمعه 17 آذر 1391 12:25 ق.ظ

نویسنده : آستارا نیوز سلام بر همه ی جویندگان فهم و بصیرت ، پایگاه اطلاع رسانی مهندس سعید پور واجد /بندر آستارا 09363212161

"نرو از آغوشم"

این تنها در خواستم از ...

این وبلاگ فقط به خاطر اونه اما حتی یک بار بهش نگاه هم نکرد.با اسمش گاهی وقتا می نویسم اما اونم نمی خونه.


سلام

به بیننده وبلاگ آستارا نیوز ...امیدوارم با نظراتتون برای بهتر شدن وبلاگ  ما را راهنمایی کنید.

باتشکر از بازدیدکننده عزیز


دكتر هالو


خواستن همیشه توانستن نیست...

گاهی خواستن داغ بزرگی است، که تا ابد بر دلت می ماند...






دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده


اگر میتونستم همه خیابونا رو پر ماشین می کردم تا وقتی می خوایم از خیابون رد شیم دستمو بگیری...همه زمینارو پر برف می کردم تا واسه اینکه سر نخوری بازومو بگیری...هر شب بارون می باروندم تا بریم یه گوشه زیر یه سرپناه بشینیم حرف بزنیم...عقب همه تاکسی هارو پر مسافر می کردم تا مجبور شیم دوتایی جلو بشینیم




رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن





دیدگاه ها : 0 نظرات
آخرین ویرایش: - -

دو عاشق بعد از ۶۰سال به هم رسیدند! + عکس

پنجشنبه 16 آذر 1391 11:18 ب.ظ

نویسنده : آستارا نیوز سربازان گمنام مدافع حقوق بشر و محیط زیست جهانی جان بر کف ایران زمین /آدم شدن چه آسان انسان شدن چه سخته/دفاع همچنان ادامه دارد

“براندا لوی” ۸۲ ساله و “فرد ویلکاک” ۸۱ ساله از سن ۴ سالگی تا ۱۷ سالگی با هم دوست بودند. در سال ۱۹۴۸ و بعد از پیوستن فرد به ارتش رابطه آنها قطع شده و آنها یکدیگر را گم کردند، اگرچه در تمام این سالها این زوج انگلیسی تنها به فاصله چند صد متر دورتر از هم زندگی میکردند اما هرگز موفق به یافتن یکدیگر نشدند و هرکدام ازدواج کرده وزندگی موفقی داشتند.
چند سال بعد آنها به صورت خیلی تصادفی در یک کلیسای کوچک محل همدیگر را ملاقات کردند و بعد از مرگ همسر “فرد” در سال ۲۰۱۰ عشق آنها دوباره شکوفا و ازدواج کردند.
خانم “براندا” که بازنشسته یک کارخانه پوتین سازی است میگوید: ما در کودکی هر کاری که ممکن بود برای خوشحالی یکدیگر انجام میدادیم. هردو در روستایی کوچک بدنیا آمدیم و همیشه دست در دست یکدیگر به هرکجا میرفتیم. او همیشه مراقب من بود و ما رابطه بسیار نزدیکی داشتیم، آنقدر نزدیک که همه منتظر بودند روزی ما ازدواج کنیم و برای همه عمر کنار هم باشیم.

فرد در این رابطه میگوید: من همیشه به او فکر میکردم. در طی این سالها همیشه در جستجوی او بودم و امیدوار بودم روزی دوباره او را ببینم. همیشه خاطره روزهای خوشی که با هم داشتیم در ذهن من بود. بعد از فوت همسرم حال خوبی نداشتم اما با بازگشت او به زندگی ام همه چیز تغییر کرد و من آدم دیگری شده بودم.
حالا دوباره این زوج بعد از سالها کنار هم هستند و تصمیم دارند روزهای آخر عمر خود را با عشق در کنار یکدیگر سپری کنند.


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "" خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟""
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام  شاه غلام  که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .


 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -